سيد حسن مير جهانى طباطبائى
331
جنة العاصمة ( فارسي )
منافقين را يك به يك نزد من بياور . حذيفه گفت : رفتم آنها را از خانههاشان بيرون آوردم ، و همهء ايشان را دور خانه پيغمبر جمع كردم ، شمارهء آنها يكصد و هفتاد و دو نفر بودند ، كه هيچيك از آنها ايمان به خدا و اقرار به رسالت رسول او نداشتند . پس پيغمبر على عليه السّلام را پيش خود خواند و فرمود : اين قدح يا سينى طعام را بردار و نزد اين جماعت ببر . على عليه السّلام فرمود : چون آمدم كه آن را بردارم طاقت نياوردم از سنگينى آن ، برادرم عقيل را به كمك خود طلبيدم باز نتوانستيم برداريم ، تا چهل نفر با من كمك كردند باز نتوانستيم آن را بلند كنيم ، و پيغمبر درب حجره ايستاده بود و به ما نگاه مىكرد ، چون ديد ما طاقت برداشتن آن را نداريم تبسّم فرمود و گفت : دور شويد از آن ، ما دور شديم ، پس آن حضرت دامن رداى خود را بر شانهء خود انداخت و دست خود را در زير قدح يا سينى گذارد و آنرا برداشت ، و همچنانكه ابر باران مىريزد در مقابل هر يك از آنها مىريخت ، و قدح يا سينى را در مقابل منافقين گذارد و روپوش را از روى آن برداشت و ظرف به حال خود باقى بود و چيزى از طعام آن كم نمىشد ولو به اندازهء خردلى به بركت آن حضرت . چون منافقين اين حالت را ديدند بعضى از آنها به بعضى ديگر و كوچكترها به بزرگترها مىگفتند : از ما جزاى خير نبينيد كه راه هدايت ما را بستيد پس از آنكه هدايت بما روى آورد ، و ما را از دين محمّد بازداشتيد ، هيچ بيانى محل وثوقتر از آنچه كه ما ديديم نيست ، و هيچ شريعتى روشنتر از آنچه شنيدهايم نيست . و بزرگان ايشان بر كوچكتران خود انكار مىكردند ، و به آنها مىگفتند : تعجّب نكنيد از آنچه كه ديديد ، اين چيز كمى از جادوهاى محمّد است . چون پيغمبر گفتگوى آنها را شنيد اندوه و حزن شديدى بر آن حضرت روى داد و فرمود : بخوريد خدا شكمهاى شما را سير نكند . پس هر مردى از آنها لقمهاى كه از آن